|
جشن ادیپ
/*
/*]]>*/جای اودیپ در جشن ختنه سوران پسرک همسایه بالایی خالی :گرمپاگرمپ ، بشکن ،
تکانه های فیزیکی ، لبخندهای زورکی و مصنوعی که مدعوین حواله همدیگر می کنند
و شام که ساعت 2 نیمه شب صرف شد همه به خاطر اینکه : پسرکی به جمع
"پسرها " پیوسته است!
|+| نوشته شده توسط فانوس در بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت نوشته های نا متعلق 4
1. نوری شدید به ناگاه تنها پنجره اتاق را از هم می گشاید و به تمامی خود رابه دیوارها می افکند. 2. به نقطه ایی خیره شده بود و بعد احساس کرد تمام جهان در گلویش تلنبار شده است،به کنار پنجره رفت و همه چیز را در تاریکی قی کرد. 3. ترس از اینکه روزی خواهیم مرد،ترس از اینکه به ناگاه در جبهه جنگ بدون آنکه بمیری یک چشم یا یک پایت را از دست بدهی،ترس در حیطه زنده ماندن،ترس از تمام آدمها و قلمداد این باور به صورت تنفر و ترس از تنهایی.وخدا گفت :هیچ چیز منحوس تر و لذت بخش تر از خندیدن به انسان نیست. 4. همیشه این دیگرانند که تصویری از تو به تو می دهند. تو با آنچه دیگران از تو تصور می کنند زندگی می کنی. تو هیچوقت آنچه که فکر میکنی هستی، نیستی. 5. حقیقت حد لبریز و انباشته شده ایی از تمام دروغهای ممکن است. و نیچه: (هیچ چیز حقیقی نیست، همه چیز مجاز است.) حقیقت وانموده بستاری از دروغهاست. 6. توضیح وتفسیر یک پدیده، یک شعر یک متن یا یک فرآیند یعنی اتصال اجباری ، فرو ریختن و گسستن، جمع کردن و با پتک کوبیدن و نهایتا به اکراه با دو انگشت بلند کردن و با تیپا به مجموعه ها وقالبها روانه کردن. 7. تنها بعد از کامو می توان چشم در چشم خورشید دوخت. 8. یک دقیقه تمام سعادت برای یک عمر کافیست. داستایوسکی 9. خانه ایی بر کوه ،روبروی تمام چراغهای شهر،زوزه گاه گاه شغال و سکوت . 10. گم کردن راه رسیدن به زن است |+| نوشته شده توسط فانوس در بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت آدمی هیچگاه به تغییر احساساتش واقف نیست مگر اینکه سالها از سرش بگذره.این تغییر احساس با خودش جایگزینی و انتقال رو به همراه داره یعنی یک احساس میره و احساس دیگه ای به جاش میشینه یا همون احساس قبلی می مونه اما نه به شکل واقعه یا فرآیندی که قبلا بوده بلکه به شکل یک خاطرۀ خوب یا بد ،یک وضعیت نوستالژیک تراژدی گونه یا شعف آور و غیره.اما در ارتباط با احساسات دوگانۀ امروز مثل دوست داشتن و نداشتن یا دوگانگی تفسیر وبرداشت در ارتباط با کسی یا چیزی یا جریانی یا پدیده ای،کامو معتقده که باید تفکر دانمارکی داشت:یا این یا آن........دوران شک دکارتی سپری شده،انسان برای اینکه به حیات خودش معنا بده یا باید به تمامی جریان هستی رو بپذیره یا باید شمشیر از رو ببنده.....و اما من ؟جریان باد رو نمی پذیرم،شمشیر هم از رو نمی بندم،فقط به آدمهایی که در اطرافم زندگی می کنن نگاه می کنم........تئوری بازی ها و جبر دترمینان ها. |+| نوشته شده توسط فانوس در هجدهم خرداد 1388 و ساعت ضد داستان
به ياد دكتر عباس اسماعيلی مادر می گوید....دختر هفت ساله ام می گوید....پدر من دیگر باكره نيستم....زنم جیغ می كشد و هوار می كشد كه آخرین شعرت را بنویس می خواهم برای معشوقم بفرستم.... جز آب و موج و چشمان دخترك هيچ چیز....شب بی غروب سياه شد و تنی به آب سپرده شد.اندامی طرد در ميان كمانه های آب.بوی تن و آب ، بوی عطش و سرما،بوی گيسوان آبی وخاك،بوی تيرگی دو چشم سختْ سياه و بوی دستهايی چروكيده و زخمار.تفنگ قديمی به نشانۀ حضور در كنار چوبۀ دار، چنباتمه زده ودر انتظار.مرد در هيبتِ هيچِ ِ ندیدن، پيكره ای كوچك را در انگارۀ يادمانهای قديمی اش زير دستان چروكيده اش می فشارد.دخترك، شيدايی آب و دستان زمخت مرد،چشم در چشم ِ ندیدن، زخم بر می دارد و شريانهای گرمش، بوی خون مرد را در آب و خاك و ساحل می پراكند. مرد ِ پير مرد-چپق به دست- به درخت تكيه داده و به دور دستها خيره. چند قدم دورتر، دخترك در هيبت زنی رويايی ، چنباتمه زده و به مرد وتفنگ قديمی اش می نگرد.ناگهان فرياد بر می كشد كه :«آخرين شعرت را بنويس...»و مرد با تفنگش هفت شعر در پيكرۀ زن می سرايد...صداي خش خش دور شدن پای مرد بر شنها و بوی باروت و بوی گرم خاك و .... دريا. |+| نوشته شده توسط فانوس در چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت براي يك شاعر
براي يك شاعر ديشب كسی دريا را قی كرد دو قدم مانده به موج كوبه ها هِی صدای ساز كه نمی آمد هِی سوزْ سوزْ باد هِی پريشانی هِی.... ديشب كسی خوابهايش را ويران كرد اولين فراموشی مرگِ تمام مردگانی بود كه صدای ساز وسوز و پريشانی را شنيده بودند ودريا نفس كشيده بودند.... شاعری مرگ شعر را در خواب ديد و هنوز صدای ساز نمی آمد مرگ تنور داغ نان وهنوز صدای ساز نمی آمد مرگ يك شاعر و هنوز صدای ساز نمی آمد.... بعدِ سكوت صدا تمام شاعران به چوپانی نی لبك ها دشتهای زمين را بيتوته كردند چشمهاشان باريد باران خشك شد ودهان كه گشودند سوگينه ها همه بر لبهاشان چين خورد بعد سكوت صدا هيچ شعری زمين را شخم نزد وتمام شاعران كنار موج كوبه ها چنباتمه زدند ودر خوابهاشان هِی سوزْ سوزْ باد هِی پريشانی هِی صدای ساز كه نمی آمد.... ديشب دريا كسی را قی كرد شاعری كه ازدحام پريشانی اش بوی خاك و رنگ ميله ها و صدای ساز بود كه نمی آمد....
|+| نوشته شده توسط فانوس در نوزدهم فروردین 1388 و ساعت نوشته هاي نا متعلق 3
1. كسی كه فكر می كند در ساختارهای ذهنی و انديشه های تثبيت شده اش خلل بوجود آمده آيا ايجاد يك نوستالژیِ عملكردی، او را از اين وضعيت نجات خواهد داد؟ 2. خاطره ها چيزی به مراتب وحشتناك تر از آگاهي به تقبّلِ مرگ،شكنجه، بيهوده نفس كشيدن و عادت و تكرار روزمرگی است .خاطره ها مادر هستی شناسیِ – درست يا غلط – فردی هستند 3. انسانيت آيا هيچگاه عميقا" و به طور خالص به مرگ خدا معتقد بوده است؟ 4. تنها عذر خدا اين است كه وجود ندارد.«پاسكال» 5. پسر ناگاه با ديدی ويرانگرانه به اعتراض ومحكوم كردن بنيان هستی شناسیِ عمومی می پردازد نتيجه: ويرانی تمام باورهای هستی شناسانه خودش! |+| نوشته شده توسط فانوس در هجدهم فروردین 1388 و ساعت چيزي شبيه مثلا....
راه كه مي رفتند انگار مال او نبود.مي ايستاد مال او نبودند،راه مي رفتند و زمين پشت سرش مي چرخيد.مي رفتند و همه چيز از كنارش،از زيرشان،از روي سرش مي گذشت.جايي نشست و تابشان داد،آنقدر تابشان داد كه ديگر نمي ديدشان.به زمينشان كوبيد،غباري غليظ صورتش را پوشاند.رنگ ورويشان را از دست داده بودند.باران اگر مي باريد، غرق مي شدند.آفتاب اگر مي تابيد آنقدر خشك مي شدند كه هر لحظه ممكن بود متلاشي شوند.ناگهان با سرعت شروع به دويدن كرد،آنقدررفت تا به كنار رود رسيد.كمي نگاهشان كرد و بعد آنها را با قدرتي تمام به داخل آب انداخت.وقتي دور شد برگشت و غرق شدن قلپ قلپشان را نگاه كرد. به تندي به آب زد و بيرونشان آورد.خيس خيس شده بودند.آب داخلشان را خالي كرد،آنها را به پا كرد و رفت... |+| نوشته شده توسط فانوس در هفدهم فروردین 1388 و ساعت نوشته هاي نامتعلق 2
نوشته هاي نامتعلق آغازيد،با حجم فشرد ۀ نامها و ارجاع ها.اين نوشته ها يا گزين گويۀ انديشه هاست يا تراويده هاي شعرگون.سنجه و آزمايش هم مورد لحاظ نخواهد بود،اهميتي هم نيست بر نقد و تفسير ولعن وتحسين.نوشته هاي نا متعلق فقط براي خواندن توليد شده: 1. تكليف ابر انسان نيچه،فراگرايش هاي ضد سنتي،تفكرپيشرو،nihilism يوناني وانسان مستقل چيه؟-بعدها در خصوص انسان مستقل قصه ها خواهم گفت!-هميشه تفاوت بين تفكر وعمل،انديشه مجرد وpraxis اجتماعي وجود داره واين يعني پارادكس انسان بودن 2. انسان بودن= انفجار زمين......بيهوده نبود كه اليوت گفت:«وجهان به پايان ميرسد نه با انفجاري كه با ناله اي». وباز:« در آغاز من انجام من است ودر انجام من آغاز من.» 3. تمام سبزها را به چشم ريخته بود مردي كه هيچ سبزي را نمي شناخت. 4. پسري كه انبوهي سبيل لبانش را پوشانده بود به ناگاه به اين مي انديشد كه زياد دروغ گفته است 5. تقريبا درباره هر چيزي ميتوان ساعتها مطلب نوشت مثلا:آخرين رختي كه به طناب آويزان است و هنوز خشك نشده است....ادبيات رو به مدرن 6. «دنيا جهنمي است براي ارواح آسماني.» داستايوسكي 7. دختر احساس مي كند كه پسر او را دوست دارد اما پسر در تئوري هايش كه برايش ارزشمندند غوطه ور است... پسر خود را به نفهمي ميزند. 8. برخي معتقدند آزادي هيچوقت و هيچ جاي زمين اجرا پذير نيست پس آزادي وجود خارجي ندارد. 9. كوههاي كردستان با تمام ابهت خشك وسردش.......و صداي چوپانهاي محلي:فرياد تمام در به دري ها. 10. تفكر دمكراتيك حتي بين دو نفر هم قابل اجرا نيست،دمكراسي فقط بين مورچه ها و زنبورها وجود دارد.تقبّل دمكراسي ديكتاتوريك! |+| نوشته شده توسط فانوس در یازدهم فروردین 1388 و ساعت نوشته های نامتعلق
خوانشِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِ این و ازین پس نوشته ها جز به همین صفحات تحمیل پذیر نیست،هرخواننده متن و هر متن خوانندۀ خود را بر می گزینه.رسالتی بر من نیست که همّ و وجدان ِ نوشتن اش موجب وموجد باشه،اما تلنبار خاطره و آرزو،خاطراتی دوردست از زمانهای گذر کرده ودیگر نیامدنی،پر افسوس و پر ای کاش و پر وااسفا و آرزوهای هنوز نیامدۀ بر اساس افسوسها و ای کاشهای گذر کرده و اکنونی که فوئنتس در برگیرنده گذشته وآینده اش میدونه ،قلقلکی ست مترادف ِ در پی باد دویدن ،باطل اباطیلی ناگزیر. بودن در اکنون،بودن در تعلق ِبه خاطره وآرزوست،بودن در حضور وعدم حضور خواسته وناخواسته و تعلق یعنی امید و بی امید بشر گیاهی است رشد یابنده بسوی نابودی ،رونده تا محدوده متعین و مظروف به تعاریف و ساری به همه انواع،اما امید وتعلق در این نوشته ها معلق میمونه و این تعلیق ، حضور وعدم حضور رو معلق میکنه که امید هم شکلی از تعلقه در نظام ابدیت که درین نوشته واردش نمیشم. اینها گونه ایی وصف حاله، بیان اندیشه ها و معرفی وضعیت ِ در راه.روایت های مبتنی بر واقعیت برای عبور از واقعیت، روایت در روایت ، روایت برای رهایی از روایت ،بزرگداشت دیدروی بزرگ در گشودن زمان برای رهایی از فشردگی زمان ودستیابی به « راه فراسو وفروسو» که بقول عارفی ناشناس یکی است. حدود سالهای65 یا 66 در 15 یا 16 سالگی ورود اطلاعات شروع شد.هدایت و چوبک و صادقی و سپس بدون نظر داشت پس و پیش زمانی درین نوشته، مطالعه« ابر انسان» نیچه و فوکو با« عدم تداوم تاریخی» و اپیکور و در دایره ایی دیگر کامو وکافکا و پروست و« جریان سیال ذهن » و فالکنر وجویس و...شعر سطح و شعر حجم و ادبیات کلاسیک و مدرن وپس از آن. داستان تک ضرب و minimal وادبیات فمینیستی و دوبووار و ایزابل آلنده و دوراس.عبور از جنسیت وتلاش ِ رسیدن به بی شکلی ، خروج از انواع ادبی و جمع همه انواع...انفجار معنی و تعلیق لیوتار و دریدا. رنه مگریت و مارسل دوشان و گویا،کژریخت نمایی و هنر فلز و دوچرخه و اردشیر غلامعلی پور بزرگ که بعدها شناساییش کنید که چرا اریک فون دنیکن متون آزتک آثارش را به ترجمه او قبول داشت. الیوت ومایاکوفسکی ولورکا درساعت5عصرو هایکو و ermetismایتالیایی. نسبیت قدیم از میشل دومونتنی با باور به «دگرگونی مدام و سیر اندیشه» و پروتاگوراس با« گذر زمان دگرگونه بر هر عنصر انسانی».مطالعه« اصل عدم خشونت» ahimaو« تطور وتکامل» .دریافت اندیشه های نیکولاس کوزانوس در« وحدت وجود» و مایستر اکهارت. ورود به دنیای باختین و سارتر و کی یر که گارد وروخوانی مزامیر داوود .نگاه عمیق به سوسور وپیرس ولوکاچ وپوپر با «اصل عقلانیت و تعالی قابلیت ادراک» .جمهوری نفرت ساد و تعریف آزادی از منظر او. مراجعه به اوپانیشادها و وداها وزمزمه های مقدس . بودا و اسحاق وتورات و کنفوسیوس وتائو.دستیابی به بی شکلی ،رسیدن به نوشته های نا متعلق . معنی عالم از منظر ویتگنشتاین و نقد پساساختار گرا. «جهان ِ باز نمود ذهن» شوپنهاور واصل عدم قطعیت ... آیین مهری و مانی و ملامتیه و قلندریه و ُسکر صحو و اتصال شهودی. عبور از مرز پارادایم ها وبسترهای مشترک زبان و آداموف و بکت و لوکاچ و نهایتا تلاش برای دستیابی به تنها و تنها عنصر انسانی ِ بدون تعیّن و رها وگشوده در دیالوگ، دیالوگ زبانها و امکانات مختلف بشری ،دستیابی به انسان دردمند در رشته کوههای tatra، عنصر انسانی ِ بدون حضور تعریف و نسبت ومناسبت وتنها affirmation «هایش» انسان ، حضور یگانۀ انسان بی بازه و منظر، لابلای واقیت حضور. نوشته های نا متعلق محکوم به گونه و نوع ، ضابطه و نظام نیست ، خودی ست در میان ناخودی اندیشه ، انسان مجنون ، انسان ِ KALI YUGA....و از دست که رها می شود نه بازش می یابی و نه هیچگاه بازش می بینی همچون خون که می چکد قطره قطره... تنها سردی اش را در انتهای رگهایت در انتهای حلقومت... که می فشارد وحلقه ایی که مدام تنگ تر میشود و تنگ تر همچون دریچه چشمهایت همچون حنجره ایی که دیگر هیچ صدایی را نمی تراود از درون و حرکت حلزونی بازوانت و حرکت حلزونی پلک هایت و حرکت همچنان آرام پاها که گرد و غباری بر میخیزد از زمین دیگر همینجاست که شعر و واژه به پایان می رسد و کسانی که در انتظار نقطه پایان این واژه هایند..
|+| نوشته شده توسط فانوس در دهم فروردین 1388 و ساعت |
|
